از دیروز گرم دی و انباشت خاطرات برفآمیزی که برخلاف طبع این سفید روشن، هیچگاه آب نشدند، هفت زمهریر میگذرد! و هنوز گرمای کلبۀ آشنایی، مأمن رخدادهای بیبدیل است. در کورانِ بورانِ آن روزها، راه طولانیای را پیموده بودم تا به کلبهای رسیدم در کیلومتر ده جادۀ الفت، سر پیچ بیستوچهارم. از قول اخوان خواندم: «...هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی! / دمت گرم و سرت خوشباد / سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای / منم من؛ میهمان هر شبت؛ لولیوش مغموم / منم من؛ سنگ تیپاخوردهٔ رنجور / منم؛ دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور / نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم / بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم...» و تو اگرچه به تردید، ولی نیکفرجامانه به عطوفت در گشودی و خندهات، مبدأ حیاتم شد! خندهای که شکفت و شگفت هستیام شد. اعجاب و اعجاز آفرینش، در حلولی آبانگیز؛ گرم و لطیف، سراپایم را شستوشو داد! تو زاده شدی به تلألؤ، به بارش سپیدی بر تن زنگاربستۀ روزگارم! و من تمام خستگیها را، پشت در، زیر برفکوبههای تکدر چال کردم، و در روزی که پاکزادی تو بود، همپا و همقدم با تو متولد شدم!بهار پیش از موعد در من جوانه زد؛ به یُمن حضور تو! شکوفههای نورسیده، عِطر آشناییت را پراکند بر قامتم، و نسیم موی رهات، حدود تنگم را به بیکرانگی و کرامندی رساند. از آن روز تاکنون این بیت حافظ ورد ناخودآگاهم است: «پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا / فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السلامه!» و دوری تو، در هنگامۀ نوشتن این نمیدانم چندمین زادنوشته، چون پتکیست بر سینهگاه تفتهام! چشم میکشم به حضور، و گاه رسیدن را فال میگیرم! پس زودازود بیا که «اِنّی رَأیتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه...».زادنت به هنگامهٔ آشوب، تسکین آلام دل است؛ مبارکم باشی.+&
برچسب:
نویسنده: آتنا یزدانی
تاريخ: سه
شنبه
18 بهمن
1401 ساعت: 14:07